از کورش کوچک تا کورش بزرگ
از وقتی کورش کوچولو بود تا وقتی کورش بزرگ می شود
۱۳٩٢/٦/۱٢ :: ٥:٥٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

روز جمعه 25 مرداد آقا کورش توی باشگاه تکواندوشون مسابقه داشت و حکم قهرمانی گرفت . پسرم کلی تکواندو رو دوست داره و تلاش می کنه . به پسرم افتخار می کنم . عاشقتم جیگمل مامان .

هفته ی پیش هم چند روزی رفتیم شمال . این پست هم گزارش تصویری مسابقه ی کورش و سفر شمال و چند تا عکس دیگه هستش . 



موضوع مطلب : عکس های کورش / خاطرات کورش
۱۳٩۱/۱٠/٩ :: ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا
به همسر گرامی میگم : دلار داره میاد پایین
یهو کورش میگه : اخ جون
میگم : اخه تو میفهمی دلار چیه که میگی اخ جون ؟
میگه : میگه اره یعنی الان دیگه می تونیم خرید کنیم
بنده :0
همسر جان :)


موضوع مطلب : خاطرات کورش
۱۳٩۱/٩/٢۸ :: ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

ما اومدیم بازم بعد از کلی مدت 

آقا پسرمون دیگه جدی جدی داره بزرگ میشه قربونش دارم

دو تا دندون جلوش ردیف پایین افتاده و الان داره دندونای جدید در میاره

دندون دومش که سمت چپی بود 18 آبان افتاد و اون اولیه هم حدود 10 روز قبلش (تاریخش رو درست یادم نیست)

اولین دندونش جالب بود افتادنش 

چند روز بود لق شده بود و من و باباش هی بهش می گفتیم به دندونت دست نزنیا کج در میاد

بعد یه روز صبح از خواب بیدار شد اومد تو هال داشت قدم میزد یهو با یه قیافه ی وحشت زده اومد پیشم مشتش رو باز کرد (دندونش توش بود) دهنش رو هم نشونم دارد گفت : 

مامان من اصلا کاریش نداشتم نمی دونم چرا یهو افتاد بیرون استرس

من و باباش هم که قیافه مون مشخصه تو این لحظه نیشخند

بعد هم که دندون دومش لق شد باز داستان داشتیم پسرمون کلی ناراحت و شاکی و دپرس بود . مدام راه می رفت میگفت : من نمی خوام بی دندون بشم دوست ندارم دندونام بیافته عصبانی

حالا ما هی توضیح بدیم که عزیزم اینا می افته یه نو و خوشگل جاش در میاد فایده نداشت که منتظر

خلاصه تا کم کم بی خیال ماجرا شد 

 

 



موضوع مطلب : نوشته ها / عکس های کورش / خاطرات کورش
۱۳٩۱/٧/۳ :: ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

دیشب صحبت از پیری و این چیزا بود

به کورش گفتم : مامان پیر بشه تو مواظبش میشی ؟

ناراحت شد گفت : من نمی خوام تو پیر بشی من دوست دارم مامانم جوون بمونه خیال باطل

بهش گفتم : پس نباید مامان رو اذیت کنی چون اگه مامانت رو اذیت کنی مامان زودی پیر میشه شیطان

یه فکری کرد برگشت گفت : مامانبزرگ چرا پیر شده ؟ متفکر تو اذیتش کردی ؟ نیشخند

من : تعجبتعجبتعجب



موضوع مطلب : خاطرات کورش / نوشته ها
۱۳٩٠/۸/٤ :: ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مهسا

پریروز پای کامپیوتر بودم اومد تو اتاق گفت :

مامان بیا برات زدم اشپزی (منظورش شبکه mechef بود که مورد علاقه ی منه) 

ازش تشکر کردم و رفت . یه 20 دقیقه ای دیدم خونه ساکت شده خیلی . گفتم یا داره یه خرابکاری ای می کنه یا خوابش برده . پاشدم رفتم سراغش . دیدم در اتاقش رو بسته .

و از اونجایی که به شدت از اینکه تو اتاق باشه و در بسته بشه میترسه خیلی تعجب کردم . یواش در رو باز کردم . انقدر مشغول بود که صدای در رو نشنید . صدای تلویزیونش روگذاشته بود روی پایین ترین حد ممکن که خودش هم به زور میشنید (همیشه صدای تلویزیونش تا ته بلنده)

و مشغول بازی پلی استیشن بود . اما این همه ترفند و عملیات برای چی بود ؟ برای اینکه رفته بود و یواشکی یکی از سی دی های بازی باباش که براش ممنوعه (بازی بکش بکشه) برداشته بود و داشت بازی میکرد و برای اینکه من نفهمم کلی برای خودش نقشه کشیده بود .

بعد از یکی دو دقیقه متوجه حضور من شد و برگشت و دیگه شروع کرد به معذرت خواهی و من هم یه کم دعواش کردم . 

اما برام خیلی جالب بود که انقدر از فکرش کمک گرفته بود برای اینکه به هدفش برسه و این منو خیلی خوشحال و مغرور می کنه . احساس ارامش می کنم از اینکه می بینم پسرم برای بدست اوردن خواسته هاش اینطور تلاش می کنه (حتی اگر اون خواسته درست نباشه) و اگر جایی اشتباه کنه از تلاشش ناراحت نمیشم بلکه سعی می کنم راهنمایی اش کنم .

دوستت دارم فندق من 



موضوع مطلب : خاطرات کورش
۱۳٩٠/۸/۱ :: ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

شبها که باباش میاد دو تایی سریال میبینم و کورش هم تو این مدت تو اتاقشه و بازی می کنه 

پریشب بعد از اینکه کلی پیش هم بودیم و میوه خوردیم و این چیزا بهش گفتیم خب حالا تو برو بازی کن تا ما فیلم ببینیم و طبق معمول همیشه بهش گفتیم که فیلم مناسب سنش نیست (همیشه اینجور موقع ها کاملا منطقی قبول میکنه و میره) و در جوابمون :

من* بچه ی 4 ساله برم ؟

من* بچه که شمارو دوست دارم برم ؟

من* بچه که پیش شما خیالم راحته برم ؟

و قیافه ی مظلوم هم گرفته بود . کم مونده بود بگه :

من که واق و واق می کنم برات دزدا رو بی خواب می کنم برات بذارم برم ؟ نیشخند

یعنی واقعا نمی دونم این زبون رو از کی به ارث برده چون من و باباش که عمرا از این زبونا نداریم .

* "من" را به کسر "ن" بخوانید

 



موضوع مطلب : خاطرات کورش
۱۳٩٠/٧/٤ :: ۱:٠٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا
بله دیروز پسر گل من برای اولین روز به پیش دبستانی رفت .
 البته پیش دبستانی 1 چون نیمه دومی هستش

صبح با کلی ذوق بیدار شد و آماده شد برای رفتن . اما ظهر که رفتم دنبالش :

من : خب کورش خوش گذشت ؟

کورش: نخیر اصلا هم این مدرسه ی چرت رو دوست ندارم

من : چرا مامانی خوب نبود ؟

کورش : اصلا هم دیگه میمیام (نمیام) خیلی بد بود به همه شکلات دادن به من ندادن

و اینطوری بود که با یه حرکت ناخواسته ی مربی پسر پر ذوق ما همون روز اول از مدرسه زده شد

گمونم جریان اینطوری بود که صندلی بازی کرده بودن و به برنده ها شکلات داده بودن .
 البته خب ابنکه به برنده جایزه دادن کار غلطی نیست ولی به نظرم نباید روز اول این کارو میکردن 
و اینطوری بچه رو دلسرد می کردن .

با اجازه تون امروز هم حاظر نشد پاشه بره . باید ببینیم فردا چی میشه


موضوع مطلب : خاطرات کورش
۱۳٩٠/٢/٢۸ :: ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مهسا

همیشه به این فکر می کردم که روزی که پسر کوچولم از تفاوت دختر و پسر و مسائل جنسی بپرسه باید چی بگم و چی کار کنم

مقاله و این جور چیزا هم در موردش زیاد خوندم اما باز اخر نمی دونستم واقعا چی باید بگم

تا دیروز صبح که ایشون رو طبق معمول به حمام بردم

متوجه شدم که داری با تفکر به من نگاه می کنه (البته خداروشکر جایی ام پیدا نبود نیشخند)

یهو پرسید : مامان تو شومبول نداری (البته با جیغ اینو پرسید)

اولش ناخودآگاه اومدم دعواش کنم و بهش بگم زشته اما تا دهنم رو باز کردم یادم افتاد که نه حق داره بپرسه . گفتم : یواش مامان ادم نباید داد بزنه ، نه من شومبول ندارم خجالت

پوزخندی زد و گفت : هه هه پس تو هیچی نداری ؟ فقط دست داری و پا ؟ خنده

من که انگار بهم فحش داده بودن ، بیا بچه بزرگ کن حالا شومبول میشه همه چی و بنده هیچی ندار

گفتم : اره مامان خانم ها و دختر ها شومبول ندارن فقط آقاها و پسرا دارن

باز خندید و گفت : پس خانوما همینطوری صافن ؟

و من : تعجب

باز گفت : مامان مواظب شومبولت نبودی ، افتاده ؟

گفتم : نه مامان دخترها از اول اصلا شومبول ندارن خب همینجوری دختر و پسرا با هم فرق دارن دیگه

یه خورده فکر کرد و بعد با اجازه تون کل فامیل رو یکی یکی از خاله و عمو بگیر تا مامان و بابا تحت بررسی دارا بودن شومبول قرار داد و بنده هم عاجز از هر عکس العملی یکی یکی وضعیت شومبول اطرافیان رو بررسی کردممنتظر

در اخر هم همچنان متفکر بود و به شومبول می اندیشید متفکر



موضوع مطلب : خاطرات کورش
۱۳۸٩/۱٠/٢٧ :: ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : آقاپسر

کورش حسابی فضول شده . فکرش رو بکنید امروز داشت با ستون دیوار کاراته بازی می کرد . بعد هم سعی کرد ازش بره بالا . پریروز تهران برف اومد و من بردمش خیابون که برف رو ببینه و بازی کنه . آقا از پریروز تا حالا همش داره می گه بابا برف اومده بریم بیرون . می گم بابا برفا آب شد می گه نه ببین رو کاناپه ها سفید شده می گم بابا اینا برف نیست می گه پس چیه می گم ملافه . بعد میره تو اتاق از پنجره بیرون رو نگاه می کنه می گه ولی بیرون برفه دیگه می گم آره اما برفش یخ زده . می گه خوب بریم یخ بازی . دیشب بهمون می گه بیایید براتون داستان بگم بعد شروع می کنه یکی بود یکی نبود یه پسره بود که می خواست بره اسپایدر من رو بکشه بعد بت من اومد که اونو بکشه بعدش بن تن اومد بکشدش خلاصه قصه همش همین بود که یکی می خواست دیگران رو بکشه . 



موضوع مطلب : خاطرات کورش / نویسنده : بابای کورش
۱۳۸٩/٧/٥ :: ٢:۱٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

چند وقتیه که کورش حسابی شیطون شده . اوایل فکر می کردم بخاطر اینه که بیرون زیاد نمی ره . یه چندوقتی بردم این ور و اون ور . اما بازم شدیدا بازیگوشی و شیطونی می کنه . البته بدم نمیاد اینجوری باشه اما خوب بعضی وقتا که خسته ای این شیطونیا آزار دهنده می شه . دیشب خوراک قارچ داشتیم . بدش میاد از قارچ اساسی . اومده بهم می  گه بابا این غذا رو نخور قارچ داره . می گم بابا خوشمزس . می گه نه بیا بریم ساندویچ بخوریم . می گم نه همین خوبه . می گه خوب تو  اینو بخور بهم خورد ( پول ) بده برم ساندویچ بخرم برای خودم . 

پریروزا با هم رفتیم استخر می گه بابا این استخره رو دوست ندارم می گم چرا می گه آخه نمی شه توش جیش کرد . می گم خوب بریم دستشویی جیش کن می گه نه آخه اینجا جیشم میاد . 

چند روز پیش مامانبزرگش یه لیوان داد بهش که موقع مسواک زدن با اون آب بریزه تو  دهنش و دهنش رو بشوره . دیشب دیدم که لیوانش نبوده داره با در مسواک آب میریزه تو دهنش و دهنش  رو  می شوره . 



موضوع مطلب : نویسنده : بابای کورش / خاطرات کورش
۱۳۸٩/٦/۱٧ :: ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

سلام . بابای کورشم و احتمالا تا مدتها خودم اینجا فقط می نویسم . دلایلش رو مامان کورش گفته . خلاصه اینکه با خودم گفتم چه ایرادی داره منم اینجا بنویسم .

دیروز نشسته بودم تلویزیون می دیدیم یهو کورش دراومده می گه بابا برام بانک می خری . شدید خندم گرفته بود . آخه جالبه که بچه فکر می کنه بانک اسباب بازیه و باید براش بخریم . دیشب از ساعت 10 رفته بخوابه تا ساعت 12 بیدار بود تو تختخوابش و نمی خوابید . اونوقت صبح ساعت 5:45 دقیقه بیدار شده و ازم می خواد براش دنت بخرم اونم دنت بزرگ  و موزی . تازه آقا خیلی هم سرحال بود وقتی این حرفا رو می زد .

 



موضوع مطلب : خاطرات کورش / نویسنده : بابای کورش
۱۳۸٩/۳/٦ :: ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

 

8-9 روزه که به صورت جدی و با برنامه هر شب دارم براش مسواک می زنم . شب سوم موقعی که گفتم وقت خوابه اومده میگه :

-         مامان دهنم رو بو کن . دندونام بو میده ؟

-         نه عزیزم برای چی ؟

-         پس نمی خواد مسواک بزنم !

اولین جرقه ی تنبلی در زدن مسواک تو شب سوم زده شد .

برای نهار مایه ی لوبیاپلو رو ریختم تو زودپز که بپزه . اومده میگه :

-         مامان سوپ بپز زدی (پختی)؟

-         نه عزیزم لوبیا پختم

-         (با نیش باز) لوبیای چی ؟ لوبیای گاتل (قاتل)؟

باباش براش یه کارتن خریده به اسم لوبیای قاتل ! از اون دست کارتون های مزخرف بچه خراب کن (توسط اینجانب مصادره شد)

بابا برای انجام یه کار کامپیوتری رفته بیرون . میگه :

-         مامان بابا کجا رفته ؟ کی میاد ؟

-         رفته سرکار عزیزم . چند ساعت دیگه میاد.

-         نمیخواد بره سرکار زنگ بزن بهش بگم بیاد خونه !

-         پسر گلم اگه بابا نره سرکار پول از کجا بیاریم ؟

-         پول نمی خوایم بگو نره سرکار !

-          خب اگه بابات نره سرکار ما هم پول نداشته باشیم نمی تونیم چیزی بخریم بخوریم که .

-         خب باشه بگو بیاد نمی خواد بره سرکار . من پول دارم بهتون میدم . تو کشون (کشوی) دومیه (جای قلکش رو نشون میده) میدم بهتون برین برای خودتون خونه بخرین ماشین بخرین غذا بخرین . (تمام این جملات رو با حالتی میگه انگار که داره یه بچه 2-3 ساله رو گول می زنه)

 

 



موضوع مطلب : نوشته ها / خاطرات کورش
۱۳۸۸/۱٢/٢۳ :: ۱:٢۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مهسا

توی آشپزخانه ایستاده و برای خوردن کورن فلکس (علاوه بر نهارش) های های گریه می کنه و با من کلنجار میره . وسط گریه هاش این جمله ها رو میگه که : 

مامان من چاق نشدم . ببین . چاق شدم ؟ قول میدم پفک نخورم که چاق نشم (با زبون شیرین کورش بخونید و به جای تمام ق ها گ بگذارید)

خودم رو مقصر می دونم که این ژن لعنتی چاقی رو بهش منتقل کردم (و البته بابا محسن رو) قلبم می سوزه از این جملات و بغض گلوم رو می گیره .

بیچاره فندق سه ساله ی من که از حالا دغدغه ی چاق شدن رو داره و لذت خوردن رو برای داشتن سلامتی از دست میده . می دونم چقدر سخته داشتن این دغدغه .

ولی کوچولوی نازنین من اینکه از حالا به نخوردن عادت کنی و چاق تر از این نشی خیلی راحت تر از اینه که چاق بشی و توی خیابون همه چپ چپ نگات کنن . از اینکه مردم بهت  پوزخند بزنن و مسخره ات کنن . از اینکه مجبور باشی لباس های کهنه ات رو بپوشی چون لباسی به اندازه ات و متناسب با بودجه ات پیدا نمی کنی . از اینکه نتونی این ور و اون ور و به تفریح بری چون چاقی از اینکه صمیمی ترین دوست خانوادگی ات صدات کنه خانوم خیکی . از اینکه هر کسی بینتت غریبه و اشنا شروع کنه و به نصیحتت و عوارض و درمان های چاقی رو گفتن  و جرم تو فقط چاق بودنه ...

پس عزیزکم اشک هات رو تحمل می کنم تا سختی های بیشتری رو تحمل نکنی . 

به خدا عاشقتم مامانی .قلب



موضوع مطلب : نوشته ها / خاطرات کورش
۱۳۸۸/۱۱/٧ :: ٢:٥٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

سلام دوستای خوبم

چند روزه دارم سعی می کنم عکس ها رو آپلود کنم اما نمیشد و بالاخره امروز موفق شدم .بغل

چهارم تولد کورش بود (مرسی از پروین جون که یادش بودماچ) و خب ما روز 5 شنبه قبلش یعنی یکم بهمن براش تولد گرفتیم . راستش 5شنبه شب دعوت داشتیم خونه ی خالم و من زنگ زدم و به خاله ام گفتم و کیک هم گرفتیم و رفتیم همونجا تولد گرفتیم .

و این طوری بود که امسال زحمت برگزاری تولد کورش رو انداختیم گردن خاله پروین گلم نیشخند. خاله هم کم نذاشته بود و اتاق پذیراییشون رو خیلی خوشگل تزیین کرده بود و یه شام خوشمزه هم پخته بود و پسرخاله هم بساط نیناش ناش رو فراهم کرده بود تشویق. دستشون درد نکنه کلی زحمت کشیدن قلب

و خلاصه اون شب برای کورش تولد گرفتیم و آقا کورش کلی کادو گیرش اومد (بعدا عکس کادوها رو هم می ذارم) و روز 4 که تولدش بود واقعا طبق معمول هر سال ایشون مریض بودن و امسال چون شدید هم گلوش چرک کرده بود در روز تولد یک عدد پنی سیلین هم نوش جان کرد بچم ناراحت. الهی بمیرم تا خود خونه به دکتره و خانوم تزریقاتی فحش داد و می خواست اول دکتر بشه بهشون امپول بزنه بعد هم پلیس بشه بکشتشون قهقهه

اینم چند تا عکس از تولد و عاشورا و ...

 



موضوع مطلب : عکس های کورش / خاطرات کورش
۱۳۸۸/٩/۳٠ :: ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

کورش تو این فیلم ها چند باری دیده که سر ادم رو می چرخونن و یارو می میره استرس(گردنش می شکنه) و از این حرکت خوشش اومده شیطان(البته نمی دونه کار بدیه) و اسمش رو هم گذاشته پیچوندن .نیشخند

دیشب در یه اقدام بی سابقه (چون کورش عصر خوابیده بود و خوابش نمی برد) من و بابا بالش هامون رو برداشتیم و رفتیم تو اتاق کورش پایین تختش خوابیدیم .

من کلی خوابم میومد و بابا هی داشت حرف می زد و مزه می ریخت و می خندید . منم بهش گفتم : محسن بخواب دیگه چقدر حرف می زنی .عصبانی

کورش : مامان دعواش کن !

من : بپیچونمش ؟نیشخند

کورش : نه نپیچونش !!!!ناراحت

من : چرا ؟ گناه داره ؟متفکر

کورش : اگه بپیچونیش من گریه می کنم می گم الله اکب (الله اکبر) بابام مرد !نگران

من : تعجبتعجبتعجب و قهقههقهقههقهقهه



موضوع مطلب : خاطرات کورش
۱۳۸۸/٦/٢۱ :: ۱:۳٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

من در حالی که دستم خورده به گاز و سوخته تو آشپزخونه هستم .

کورش : مامان دستت سوخته ؟ نگران

من (در حالی که قند تو دلم آب میشه از این توجه فندقم) : آره گلم . چیزی نیست . یه خورده درد می کنه .ماچقلببغل

کورش (نمی ذاره حرف من تموم شه) : حگت بود -hagget- (حقت بود)شیطانقهقههشیطان

من : تعجبتعجبتعجب و برو بیرون بچه خودت رو مسخره کن تعجبعصبانی

و کورش با قهقه به سمت اتاق میره .

این صحنه بارها و در مورد افراد مختلف دیده میشه و کورش تبدیل به یه هیولای کثیف میشه قهقهه

پاورقی : البته الان ما هم یاد گرفتیم و گاهی بهش میگیم حقت بود که هم یه مشتی می خورم هم خود کورش میزنه زیر خنده .



موضوع مطلب : خاطرات کورش
۱۳۸۸/٦/۱٥ :: ۱:٠٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

دیروز سه تا میز عسلی ها رو شوت کرد روی زمین . میز وسطی شکست (شیشه این)استرس

خدا بهش رحم کرد خودش چیزیش نشد .سبز

حالا برای اینکه من دعواش نکنم های های داشت گریه می کرد و می گفت ترسیدم .

رفتم بغلش کردم میگم مامان چیزی نیست . نترس اشکال نداره .قلبماچ

خودش رو از بغلم می کشه بیرون . میگه : می خوام برم خاله فائزه رو ببل کنم .نگران

از دیروز بهش گفتم دیگه مامانت نیستم با من هم کاری نداشته باش عصبانیدل شکسته



موضوع مطلب : نوشته ها / خاطرات کورش
۱۳۸۸/٦/٢ :: ٢:۳۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

امروز صبح روی فرش جلوی در توالت پی پی کردی . خیلی خیلی خیلی از دستت عصبانی شدم . خیلی سعی کردم خودم رو کنترل کنم و فقط چند تا داد سرت بزنم . راستش وقتی خیلی خیلی عصبانی میشم درکونی هم می خوری . اما خب این بار تونستم عصبانیت رو کنترل کنم و خوشحالم . چون چند دقیقه بعد احساس کردم اصلا اتفاق خاصی نیافتاده و راحت میشه اونجا رو شست . دیدم اونقدرا هم که اولش احساس می کردم ازت عصبانی نیستم . چقدر خوبه ادم بتونه به اعصابش مسلط بشه . مرسی پسرم که گاهی با کارای بدت درس های خوبی به مامانی میدی . از امروز بهت قول میدم که بیشتر حواسم به رفتارم باهات باشه .

راستی ازت ناراحتم یه خورده . تازگی دل مامان رو خیلی می شکونی . چند ماهیه که حاظر نیستی تو بغلم بشینی تا از وجودت لذت ببرم (البته با همه همین طوری) جدیدا هم که اگر یه وقت نفسم بهت بخوره سریع میری اون ور و میگی داغم نکن . گاهی پیش میاد پیشت دراز می کشم . جرات نمی کنم بغلت کنم چون اگر این کارو بکنم در میری و میری دورتر می خوابی . نفسم رو حبس می کنم که یه وقت داغت نکنم . و فقط نگاه می کنم . ولی تو نامهربونی رو کامل می کنی و بهم میگی : برو عقب بو میدی . مامانی واقعا بویی از من می فهمی یا فقط بهانه اس برای دوری از من ؟

هرچی خودم رو بو می کنم و از بابایی ات می پرسم می بینم بو نمیدم به خدا . ولی کاش بو بدم .و تو به خاطر این دور بشی نه اینکه چون دلت نمی خواد پیش مامان باشی . فندقم بچه های امروز چه زود از مهر مادری بی نیاز میشن . چه زود بی عاطفه میشن . چه زود مامان و بابا رو می زارن لای اسباب های کهنه و اضافی . بزرگ بشی چی میشی گلم ؟ کاش همه این کارا بخاطر کوچیکی و عقل کوچولوت باشه و با بزرگ شدنت درست بشه . عسلم هنوزم از هر فرصتی استفاده می کنم برای اینکه تو بغل مامانم باشم و لحظه ای سرم رو روی پاهاش بذارم . اما تو ...

کاش تو هم منو دوست داشته باشی . کاش تو هم گاهی دلت برای ببل (به قول خودت) مامانی تنگ بشه (یه وقتی غیر از وقتایی که تو خیابون از راه رفتن خسته میشی)

دارم به این نتیجه می رسم بیش از اینکه بچه به مهر مادر نیاز داشته باشه این مادره که به مهر بچه اش نیاز داره .



موضوع مطلب : نوشته ها / خاطرات کورش
۱۳۸۸/٥/٢۸ :: ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مهسا

اول عذرخواهی بابت اینکه دیر اومدم . راستش مدتیه حوصله نوشتن ندارم . نگران

بعد هم براتون بگم از گل پسرم . جمعه دو هفته پیش قرار بود عصر بریم تولد لاریسا خانم گل . اما از شانس بد ظهر که نشسته بودیم و داشتیم تلویزیون می دیدیم (کورش هم روی دوچرخه اش نزدیک تلویزیون نشسته بود) یهو نمی دونم چی شد که دوچرخه کورش برگشت و کورش و دوچرخه با هم خوردن زمین و دماغ کورش یک کم پایین تر از بین دو ابروش محکم خورد روی تیزی لبه میز . سبز

وای نمی دونید چه حالی شده بودم وقتی دیدمش . بچه ام چه گریه ای می کرد . دماغش بریده بود و صورتش ورم کرده بود و چشاش سیاه و کبود شده بود . هی هم می گفت مامان کرم بزن برام . همش نگران این بودیم که نکنه دماغش شکسته باشه ولی زیر چشاش کبود نشد . خلاصه که پسرمون تا چند روز دماغش درد می کرد و ماهم تولد نرفتیم . بیچاره بچه ام قیافش دور از جون شده بود شبیه این بچه های عقب مونده هستن بهش می گن سندرم نمی دونم چی . هر بار نگاش می کرد بغضم می گرفت از اون ور هم قیافه اش انقدر بامزه شده بود خنده ام می گرفت . حالا تقریبا خوب شده .

اما براتون بگم از فردای اون روز . یعنی شنبه . شنبه عصر با کورش و بابایی رفتیم لوازم تحریری روبروی خونه که برای کورش رنگ انگشتی بخریم و برای بابای کورش ادامه سریال فرار از زندان . وایساده بودیم و من و محسن مشغول نگاه کردن رنگها بودیم . کورش هم دم در سر پله (2 تا پله می خوره بالا مغازه اش) وایساده بود و پوسترهای جومونگ و سوسانو رو تماشا می کرد . آقای فروشنده نزدیک در بود و داشت برای کورش دنبال کتاب "حسنی نگو بلا بگو" می گشت . یهو چشمتون روز بد نبینه . من دیدم تا این لحظه کورش بود و لحظه بعد دیگه کورش نبود . متوجه منظورم می شید ؟ و همزمان با این نبودن کورش آقای فروشنده دوید تو پیاده رو .تعجب

بله آقا کورش یهو پاش از لبه پله سر می خوره و 2 تا پله زارت می افته پایین وسط پیاده رو عین کتلت پخش زمین میشه . بیچاره آقای فروشنده انقدر ترسیده بود . دوید کورش رو بغل کرد و حالش رو پرسید و گذاشتش توی مغازه . کورش هم نه گریهای نه اخمی . من و محسن هم خشکمون زده بود . من اولش شدید نگران بودم که چیزیش نشده باشه بعد که آقای فروشنده بلندش کرد و حالش رو پرسید خیالم راحت شد . حالا از صحنه زمین خوردنش انقدر خنده ام گرفته بود که نگو . آخه خیلی باحال بود . فکر کن از روی پله یهو زارت افتاد وسط پیاده رو به صورت خوابیده . نیشخند

اما خب دیدم الان اگه بخندم همه میگن چه مادر بی مسئولیتی . خودم کنترل کردم یهو یه خانمه که تو مغازه بود گفت : وای چه خوب گریه ام نمی کنه بنده خدا . اینو که گفت اونم با اون حالت اوا خواهر دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و زدم زیر خنده . قهقهه

خلاثه از اونجایی که تا سه نشه بازی نشه فرداش یعنی یکشنبه رفتیم حمام . کورش اول حمام قوطی نرم کننده رو خالی کرد رو زمین . با بدبختی زمین رو شستم . اما گویا هنوز لیز بود . هی به کورش گفتم بشین مامان جان لیز می خوری می افتی زمین . اما به گمانم که این باسن مبارک کورش خان ما میخی چیزی داره که بنده خدا نمی تونه بشینه (چشمم به کف پاشفرشته)

خلاصه یهو دیدم لیز خورد و افتاد زمین . اروم افتاد و چیزیش نشد ولی کلی نصیحت و اخم و اینا بهش کردم که بشینه ولی خا میخه قوی تر از من بود . بار دوم هم اروم خورد زمین . اما براتون بگم از بار سوم . لیز خورد و افتاد و پای راستش گیر کرد زیرش و بعد که افتاد رو پاش پاش از زیرش در رفت و محکم خورد زمین . طوری که کاملا به پشت خوابید . ولی انقدر محکم خورد که اگه سرش می خورد به زمین مطمئنم که متلاشی میشد . تازه سرش کجا اومد پایین ؟ دقیقا بغل تیزی دیوار استرسیعنی نیم سانت اون ور تر افتاده بود خورده بود به تیزی دیوار . اما چی شد که سرش نخورد به زمین . این دیگه کار خدا بود . فرشتهچون دقیقا وقتی ثانیه ای مونده بود که سرش بخوره زمین همون قوطی نرم کننده خود به خود افتاد زمین و مثل بالشت رفت زیر سر کورش . تعجب

باورتون نمیشه ولی واقعا خدا نجاتش داد . نمی دونید من چه حالی شدم . جیغ می زدم و گریه می کردم . گرفتمش تو بغلم . بچه ام کلی ترسیده بود . انقدر ترسیده بود که کورش که عاشق حمامه و حاضر نیست از حمام بیاد بیرون می گفت مامان من رو ببر بیرون ناراحت

خلاصه که سه روز پشت هم پسر ما مصدوم شد . یه چند تا عکس هم می ذارم که داره با رنگ های انگشتی اش بازی می کنه و هنوز دماغش ورم داره ... چشم


Photo Sharing - Video Sharing - Photo Printing
Photo Sharing - Video Sharing - Photo Printing
Photo Sharing - Video Sharing - Photo Printing
Photo Sharing - Video Sharing - Photo Printing



موضوع مطلب : عکس های کورش / خاطرات کورش
۱۳۸۸/٥/۱٠ :: ٤:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

موقعیت : دیشب حدود ساعت 12 در حالی که من داشتم سشوار جدید رو تست می کردم . مامانم (مامانبزرگ کورش) روی مبل نشسته بود و کورش هم سشوار رو تماشا می کرد .

من : مامان چه سشوار خوبیه . چقدر به درد بخوره . خوشم اومد ازش .

مامانبزرگ کورش : آره منم باید یکی این مدلی بخرم .

کورش (خطاب به مامانبزرگ) : می خرم برات (کمی مکث بعد با اشاره به شلوارک کتونش) اینو می فروشم پولش رو می برم برات شی هو ها می خرم .

من و مامانبزرگ : تعجبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلب



موضوع مطلب : خاطرات کورش
۱۳۸۸/۳/٥ :: ٤:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

الان داشتم با کورش بازی می کردم یه چوب گلف پلاستیکی داره یه سرش رو داد دست من یه سر دیگه اش هم دست خودش . به من می گفت بکش . جفتمون داشتیم می کشیدیم یهو من ولش کردم . یک متر عقب عقب رفت با دهن باز و خورد زمین تعجب. وای انقدر خنده ام گرفته بود خنده. مرده بودم از زخنده . خودشم شوک شده بود . بعد از جاش بلند شد دید من می خندم خندید و میگه : تو رویت (یعنی تو روحت)تعجب

دیگه مردم از خنده با این پسر بی تربیت !قهقهه

 



موضوع مطلب : خاطرات کورش
۱۳۸۸/٢/٢۸ :: ۱:٠٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

سلام به دوستای خوب وبلاگ کورش خان

اول بابت این همه غیبت عذر می خوام. ما 10 روزی به علت کابل برگردون تلفنمون قطع بود و در نتیجه به اینترنت دسترسی نداشتیم . برعکس تو این مدت آقا فینگیل ما انقدر شیرین کاری کرد که هر لحظه دلم می خواست بیام و براتون بنویسم اما خب نشد . حالا هم فکر می کنم کلی اش یادم رفته .

براتون بگم که پسری ما چند تا شعر یاد گرفته که خیلی شیرین می خوندشون . بعضی جاهاش رو جا می ندازه و بعضی وقتها چند تا شعر رو با هم ادغام می کنه . مثلا شعر توپ قلقلی رو اینجوری می خونه :

یه توپ دارم گیلگیلیه سرخ و گیلگیلیه

نه شیر نه فراموش

گاوشو بردن اندستونو

بابا بهم عیدی داد

مشگامو نبشتم

مامانم عیدی داد

یه توپ گیلگیلی داد

البته تمام این ابیات رو با لحن شیرین و جینگیلی کورش خان بخونید . یا اتل متل رو این طوری می خونه :

اتل توتوله انگ حسن چه جوره ؟

نه شیر نه شیر فراشوش

گابشو اندستونو

اسمشو اذار انگزی

ناچین نچین یه پاتو نچین

دقت می کنین که پسر ما چقدر فصیح و شیوار شعر می خونه . البته ترانه هایی رو هم بلده مثلا راه میره و به من میگه : جیگرتو خام خام بخورم بپزمش ابل عروسی دیر میشه تنبل !

یا اینکه گاهی با خودش زمزمه می کنه : مشکوکم مشکوکم به تو نیتونم بمونم با تو .

همیشه حاضره که در جواب من که می خونم : عاشقم من ، سریعا بیاد و بگه : عاشگی بی گرارم .

1 هفته پیش پاش خشکی زده بود و ترک های عمیقی خورده بود . چون تعطیلی بود و دسترسی به دکتر نداشتیم رفتم داروخانه و به دکترشون گفتم و بهم پماد داد . و همون روز هممون گفتیم که باید کورش رو ببریم دکتر . چند روز پماد رو براش زدم و پاش حسابی خوب شد و دیگه دکتر نرفتیم . از اون روز هی می گه مامان ببر دهترم . من هم میگم نمی خواد مامان خوب شدی . حالا 2 روز پیش اومده نشسته پیشم پاشو آورده بالا میگه : ببین دیگه داگون شدم سوختم ببر دهترم آمپول بزنه !

بابا محسن براش دو تا جوجه اردک گرفته . بچم عاشقشون شده و کلی بهشون میرسه . شب وقتی میریم بخوابیم این جوجه ها شدیدا جیک جیک می کنن انگار دارن صدامون می کنن (راستی به صدای جوجه اردک جیک جیک میگن دیگه؟) کورش هم تو تختش بلند میشه و بهشون میگه : نترس عزیزم بخواب من نیگات می کنم .

وقتهایی که می خواد بره تو اتاق های دیگه اولش از من و باباش می پرسه : نترسم ؟

همیشه و بدون استثنا بعد از خوردن غذا میگه : شکر ، دستت درد نکنه . و اگر بهش بگیم بیا بازم بخور میگه : نه شکر کردم .

هر کس بیاد خونمون رفتنی می خواد باهاش بره و  بهش میگه : من رو ببرون ، تاب سرسره .

عاشق کانال براعم هستش و از صبح تا شب نگاش میکنه . جدیدا چیزهایی یاد گرفته و فکر می کنم تا 2-3 سال دیگه قشنگ بتونه عربی صحبت کنه . چند روز پیش داشت یه برنامه آموزش اعدا (برای فینگیلی ها) رو می دید . دیدم دارم اینطوری همراه تلویزیون (به زبون خودش تلمیزون) می شمره : اول – ثانی – ثلاثه – اربعه – خمیس و ...

پریروز یکی از همین برنامه ها تموم شد و شخصیت های اون برنامه روی تیتراژ پایان داشتن می گفتن : الی اللقاء . کورش هم باهاشون تکرار می کرد . نگاهش کردم و لبخند زدم ، بهم گفت : مامان داره میگه خداحافظ !

این روزا اعصابم قوی تر شده و کمتر دعواش می کنم . البته شاید اون هم بهتر شده ولی در کل ازش فعلا راضیم . دیروز بهش میگم : کورش برم برات یه نی نی بیارم باهاش بازی کنی ؟ خیلی محکم بهم جواب می ده : نه نیخوام . اونوقت با این انکار آقا پسرمون ما دنبال نی نی دار شدنیم !

راستی تو گفتن ساسی مانکن پیشرفت کرده و حالا دیگه نمیگه ساخامکن میگه : ساسی مینکن .

اگه بهش بگی : همونی که خیلی نایسه . بهت جواب میده : را میره آسه آسه دوستش دارم گبوله ؟ آره آره گبوله .

خلاصه که بری خودش دیابتی شده این فینگیل ما .

 



موضوع مطلب : نوشته ها / خاطرات کورش
۱۳۸۸/٢/٧ :: ٥:۳۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

١٠ دقیقه است که آقا کورش گیر داده :

کورش : مامان پی پی داری ؟لبخند

من : نه مامانی ندارم !تعجب

کورش : مامان پی پی کن !نیشخند

من : مامان پی پی ندارم !ابرو

کورش : پی پی کردی ؟سوال

من : نه مامانی پی پی نکردم !منتظر

کورش : مامان پی پی کن ، پی پی میسوزه ها ! (گویا بنده پی پی ام کاملا پخته و آماده اس خودمم خبر ندارم و اگه پی پی نکنم پی پی ام میسوزه)سبز

من : مامان یعنی چی ؟ من پی پی ندارم !ابله

کورش : مامان پی پی کن ، شومبولت می سوزه !قهقهه

من : ای وای ، پی پی نداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم !گریه



موضوع مطلب : خاطرات کورش
۱۳۸٧/۱٠/۱۳ :: ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

دیشب خوابش نمی برد منم همین طور . آوردمش تو تخت خودمون و بغلش کردم . یه نیم ساعتی گذشت همین طور حرف می زد . بهش گفتم : کورش مامان دیگه بخواب شب بخیر . و ماچش کردم .

محسن 1 ساعتی بود که خوابش برده بود . رفت سراغ محسن و بهش گفت : بابا شب بئیر (شب بخیر) . بهش گفتم : بابا رو اذیت نکن خوابه . دوباره به محسن شب بخیر گفت ولی محسن خواب بود . محسن رو تکون داد و بیدارش کرد .

محسن بیچاره از خواب پرید و با تعجب به کورش نگاه کرد . دوباره به محسن شب بخیر گفت و ماچش کرد . محسن هم جوابش رو داد و گفت : ببخشید بابایی خواب بودم نفهمیدم شب بخیر گفتی .

کورش هم در جوابش گفت : بهشید مزانم /bahshid mozanem/ یعنی ببخشید مزاحم شدم نیشخند



موضوع مطلب : خاطرات کورش
۱۳۸٧/۱٠/۱۱ :: ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

اینی که می خوام بگم باورتون نمی شه . شایدم باورتون بشه اما من وقتی اینو دیدم این شکلی بودم تعجب و محسن این شکلی ابله . و بعد جفتمون این ریختی قهقهه

نشسته بودیم شام می خوردیم . کورش بلند شد رفت . و خب مسلما میره جایی که خیلی خوشش میاد یعنی آشپزخونه . (چند روزیه در جهت اهداف تربیتی نیشخند پشتی جلوی آشپزخونه رو برداشتم تا کورش با آشپزخونه آشنا و عادی بشه)

رفت و دستگیره ی کابینت رو شکوند و آورد داد به محسن و گفت شکس (شکست) بعد دوباره گرفتش و رفت تو آشپزخونه . محسن با حالت دعوا صداش کرد . از پشت کابینت اومد این طرف . قیافه اش این جوری بود :

دست چپش رو گذاشته بود پشت کمرش (مثل آقا ناظم ها) . اخم کرده بود و انگشت اشاره دست راستش رو دماغش بود ساکت . و با همون حالت به محسن گفت هیس . من که خداییش کف کرده بودم . تعجب

محسن هم که نمی تونست تکون بخوره . کورش برگشت تو آشپزخونه . یواشکی به محسن گفتم : چه دستشم زده به کمرش . گوزو به ما میگه هیس نیشخند . برگشت با همون فیگر یه نگاهی به من کرد و به من هم گفت هیس . وای خدا داشتم از خنده می ترکیدم .

بهش می گم : مامانی با خودمون هم نمی تونیم صحبت کنیم ؟ این بار دست روی دماغش رو برداشت و همون طور با انگشا اشاره (به حالت نه) دستش رو تکون داد . و در عین حال گفت اصن اصن (اصلا اصلا)

وای خدا منو بکش این بچه فینگیل به ما هیس اصلا حرف نزنید گریه

خدا وکیلی قیافه تون رو بعد از خوندن این اتفاق برام بذارید . زبان




موضوع مطلب : خاطرات کورش
۱۳۸٧/۱٠/۱٠ :: ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مهسا

بعدا نوشت : ما بالاخره دهم شدیما . کلی بچه معروف شدیم . وبلاگمون شد دهمین وبلاگ برتر کودکان .زبان

سلام خاله جونهایی که به من لطف کردین و کلی بهم تبریک گفتین و برام کامنت گذاشتین . نی نی هاتون رو هم ببوسین . من این چند وقته کلی کارهای جدید می کنم و هر بار مامانم رو شگفت زده می کنم .تعجب

مثلا جدیدا به مامان می گم مامی . البته مهسا هم که جای خود داره . یادگرفتم تا یکی می خواد بره بیرون می دوام که تیکه پارچه ای لباسی چیزی پیدا می کنم می ندازم سرم و با همه بای بای می کنم می رم دم در که برم ددر .بای بای

پریشب مسن (محسن) زنگ زد برامون آیس پک بیارن . بعد وقتی زنگ در رو زدن من دویدم دم در و هی می گفتم بسنی /baseni/ (بستنی)  بعد وقتی بابام داشت پولش رو می داد انقدر بالاپایین پریدم و بسنی بسنی کردم که آقاهه یه نگاهی بهم کرد و گفت : عموخب برات آوردم دیگه . بعد هم تند تند بای بای کردم و در رو زدم بهم که زودتر بیایم و بسنی بخوریم . و کلی آبروی مامان بابا رو بردم .خجالت

جدیدا تا گرسنه ام می شه میرم تفون و منوی رستوران رو میارم میدم به بابا و می گم : تفون آگا ایو سرام کاباب ! /tefoon aga ayo saram kababa/ (تلفن آقا الو سلام کباب) می دونید که یعنی چی ؟ یعنی بابا تلفن بزن به آقا بگو الو سلام برای ما کباب بیارین . خب این جوری می شه که مامانم جلوی همه آبروش میره که کم تو خونه غذا درست می کنه . نیشخند

یاد گرفتم هی ساعت می پرسم . چم رو به حالتی که انگار ساعت دستمه نشون می دم و می گم : چنه /chane/ (چنده؟) و بعد وقتی مامان بهم جواب می ده می گم بخر . آخه فکر می کنم این چنه با اون چنه (قیمت کردن) یکیه . اما به هر حال مخ مامانم رو میارم پایین چون هر 10 ثانیه یه بار می پرسم چنه .

یک چیزی یاد گرفتم که هر وقت می گم کلی همه بغلم می کنن و فشارم می دن و ماچم می کنن . مامانم (یا هر کس دیگه ای) می گه : کورشِ ؟ و من هم می گم : جبااص /jabba as/ (جباره اصل) . جباره اصل فامیلی ام هستش دیگه .عینک

هر وقت غذایی می خورم بعد از غذا دستام رو می گیرم بالا و می گم شکر . بعد هم می گم : دستت درد ن... /dastet dard naeee/ (دستت در نکنه) . نکنه رو نمی تونم درست بگم و فقط ن رو می گم و بقیه اش رو یه جورایی قورت می دم . بغل

شبها مثل یه پسر خوب خودم به مامانم می گم بزارتم توی تختم و می رم می خوابم . البته کتاب گصه قبل از خواب فراموش نمی شه .  آخه من گصه خیلی دوست دارم . شب بئر (شب بخیر) هم می گم . تازه دیگه مثل قبلا شیشه نمی خورم خیلی کمتر شده اما می می هنوز سرجاشه . دلقک

هر چیزی دستم بیاد بر میدارم و پرت می کنم رو به هوا بعد می خندم و می گم :آف فی این /af fy yyn/ (آفرین) . کلی در طول روز خودمو تشویق می کنم  . تشویق

آهان اینم بگم که عشق پلی استیشن کشتتم  . یه خنده هایی می کنم که مامانم می ترسه الان از ذوق بترکم . آخه مامانم برای تولد بابام براش پلی استیشن خریده . آخه بابام آرزو داشت یه دونه پلی استیشن داشته باشه .

اون کلمه بده بود می گفتم (گمشو) هنوز می گما ولی خیلی کم شده . گاهی اصلا نمی گم مگر اینکه یه جایی یادم بیافته . شیطان

خب آخه من خیلی پسر خوبیم .



موضوع مطلب : از زبان کورش / نوشته ها / عکس های کورش / خاطرات کورش
۱۳۸٧/٩/٢٦ :: ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مهسا

بعدا اضافه شد :

خیلی دلم می خواست اینجا از برنامه ی شب یلدا تشکر کنم ولی با این برنامه ریزی های جالب و غریب الوقوع پرشین بلاگ جایی برای تشکر نمی مونه . من ساده دیدم کورش تا لحظه ی آخر دهم بود گفتم نهایتا میره 2-3 تا بالا پایین دیگه و گفتم خب حداقل برای 20 نفر اول ایمیل می فرستن دیگه . موندم منتظر . دیدم تو صفحه اول پرشین بلاگ خبری نیست . حالا اتفاقی پرشین وبلاگ رو دیدم می بینم برای خودشون دو روز مهلت ثبت نام گذاشتن خبر هم نکردن مهلتش هم تموم شده . عمرا اگه من بیام اونجا . عصبانی

سلام

ما اومدیم دوبارهقلب

ببخشید دیگه نمی دونم چرا تنبل شدم تو آپ کردن .

اما الان کلی حرف دارم براتون و کلی عکس

آقا کورش من تند تند داره بزرگ می شه و آقا می شه . همین روزا باید براش برم خواستگاری . الان ساعت حدود 10:15 صبحه و کورش هنوز خوابه . 5 دقیقه پیش بیدار شد و از تو تختش (راستی دوباره برش گردوندم تو تختش ، دیگه عادت کرده بهش البته تو اتاق ماست تختش) صدا کرد : مامان

من : بله عزیزم

کورش : پاشو پاشو (با تاکید و کمی خشن و آمرانه)

من هم رفتم و آوردمش تو تخت خودمون و پیشش دراز کشیدم . همیشه عادت داره پشتشو می کنه به من و من از پشت می گیرمش تو بغلم اما این بار افتخار داد و درحالی که روش به من بود خودشو چسبوند بهم منم که کلی خرکیف شدم فکر کردم وای پسرم چقدر عشقولانه شده و بغلش کردم . فکر می کنید بهم چی گفت ؟ تازه اونم با اخم : عگب (یعنی عقب) ناراحت

کلی ضایع شدم برا خودم . حکایت اون مامانس که شب برا بچه لالایی می خونده بعد وقتی لالایی تموم می شه بچه هه می گه : خب تموم شد ؟ حالا خفه شو بزار بخوابیم . نیشخند

تازگی ها یه چیزای جدیدی یاد گرفته آخر خنده :

من (یا هر شخص دیگری) : دست دست دست (حالا یا منظورمون دست زدنه یا این که دستشو بکنه تو آستینش فرقی نمی کنه)

کورش : جون نن اس (یعنی جون ننه اقدس)

باز هم من : جون ننه اقدس

کورش : آمنه آمنه خنده

این شعرو خاله شائزه (فائزه) می خونه و اونم یاد گرفته . حالا کجا کشف شد که کورش یاد گرفته . اونجایی که من داشتم لباس تنش می کردم و به منظور این که بهش بگم دستت رو بکن تو آستین گفتم دست دست دست .

یه چیز دیگه هم یاد گرفته . این تبلیغ افق بهارستان هست که آخرش مرده می گه : خانوم نمره اش چنده ؟ بعد زنه می گه : نمره اش که بیسته . هر وقت مرده می پرسه نمره اش چنده کورش بلافاصله می گه : بیسسه (بیسته) در حال حاضر هر چیزی رو ازش بپرسی نمره اش چنده می گه : بیسسه . مادر تو اگر معلم بودی چه می کردی ؟ همش بچه نمره اشون بیسسه .عینک

کورش تا سه بلده بشمره و مفهومش رو هم می دونه . هر چیزی هم بهش بدیم دو تا می خواد و می گه : دوتا . یکی برای این دستش و یکی برای اون دستش . هر چیزی هم که می گیره میشمره . متفکر

خودش غذاش رو خوب میخوره و احتیاجی نداره که من باهاش کل کل کنم . فقط گاهی وسط های خوردنش منم لقمه دهنش می زارم که جبران اون قاشق هایی که خالی میره تو دهنش (خب می ریزه زمین گاهی) بشه . از صندلی غذاش هم خیلی کم استفاده می کنیم . آخه من از میز زیاد خوشم نمیاد و عموما سفره پهن می کنیم برای غذا خوردن و کورش هم روی پارچه ی مخصوصش رو زمین می شینه . میز نهار خوری مون شده میز کامپیوتر .نیشخند

آهان اینو یادم رفت بگم . هفته ی پیش یه شب نشسته بودیم من و محسن تلویزیون می دیدیم کورش هم بازی می کرد . یه لحظه دیدم رفت عقب و با شدت خودشو پرت کرد تو شیشه ی میز تلویزیون (اه چقدر سخته نوشتن تلویزیون) فکر کنید این یه جور بازی بود براش . چشمتون روز بد نبینه شیشه میز خورد شد اومد پایین . خودشم افتاد زمین . یه تیکه شیشه مثل یه مثلث بلند و باریک شکسته بود و افتاده تو فاصله ی کم بین دست و پهلوش . وای فکرشم اعصابم رو خورد می کنه . داشتم سکته می کردم . همش می گفتم اگه این شیشه یه ذره اونورتر افتاده بود قلبش تیکه تیکه شده بود . خدا خیلی بهش رحم کرد .گریهنگران

ولی دروغ چرا من اصلا بهش رحم نکردمعصبانی . خیلی اعصابم بهم ریخته بود . دیوونه شده بودم . خدا منو ببخشه گرفتم زدمش چند تا . خودمم گریه می کردم و داد می زدم . شده بود اون قضیه مامانه که به بچه اش می گه : مواظب باش اگه تو دریا غرق بشی خودم می کشمت . همش می گفتم اگه یه چیزیش می شد من چی کارمی کردم . اما خدا رو شکر به خیر گذشت . حالا هم کلی داره حال می کنه که دیگه میز قفل نداره و راحت می تونه بره سر دکوری ها .خوشمزه

جدیدا دیگه پشتی هم فایده نداره . آخه یاد گرفته میره رو میز از اونجا خودشو از روی پشتی جلو در آشپزخونه میندازه توی آشپزخونه و انقدر مکفوف می شه که یک ذوقی می کنه و خنده ی شیطانی که آدم نمی دونه چی بهش بگه . بعد هم جاشو پهن می کنه جلوی ماشین لباس شویی بدبخت . فکر کنم پروژه ی بعدی تخریبشه .قهر

عاشقه کبابه . آبروی منو برده آخه می دونین من یه کم تو غذا پختن تنبلم و ما زیاد از بیرون غذا می گیریم . آقا کورش هم تازگی ها به جای این که بیاد به من بگه گرسنه اشه می ره تلفن و منوی رستوران رو میاره می ده به باباش و می گه : مشن گسنه تفون آگا کاباب (محسن گرسنه تلفن آقا کباب) یعنی محسن گرسنه امه تلفن بزن آقا کباب بیاره .نیشخند

پسرم خیلی خوشگل سلام می کنه و هیچ وقت سلام یادش نمی ره مگر این که بار اول باشه طرف رو می بینه و خجالت بکشه . انقدر هم خوشگل سلام می کنه . می گه سرام (ر رو با یه صدایی بین ر – ی – ل تلفظ کنید)خجالت

برای کورشم :

پسرک گلم پیشرفت هایت برای بزرگتر از آنیست که دیگران می بینند . و به تو افتخار می کنم . نازنینم اگر گاهی عصبانی می شوم و آزرده ات می کنم به بزرگی روحت مرا ببخش . این همه به خاطر عشق به توست و علاقه به پیشرفت و سلامتی ات . ماچ

دوستت دارم مامانی من قلب

پاورقی : مرسی از دوستهایی که بهمون رای دادن . لطف کردین . اگه خدا بخواد گویا 10 ام شدیم شاید .سوال

پاورقی : ردپای من و مثنوی عشق آپن .



موضوع مطلب : نوشته ها / عکس های کورش / خاطرات کورش
۱۳۸٧/۸/۱٧ :: ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مهسا

جهت اول شدن آپ می کنیم

امروز از صبح من و مامانم تند تند کارامون رو کردیم که بریم قرار وبلاگی . من هم کلی به مامانم کمک کردم و عروسکم رو جمع کردم و بردم تو اتاقم . وای که چقدر خسته شدم بس که کار کردم .Bored

بعد هم ظهر با تلاش مظاعفم موفق شدم مامانم رو شکست بدم و گذا نخورم . از ساعت 3 هم تند تند لباسهامون رو پوشیدیم و آژانس گرفتیم و رفتیم . ساعت 4 رسیدیم دم در بوف . هیچکس نیومده بود . مامانم به خاله آیدا مامان لاریسا زنگ زد و گفت که ما رسیدیم و شما کجایید . خاله آیدا هم گفت که با خاله ساناز تو راهند .

خلاصه که ما تا ساعت 4:45 توی خیابون ایستادیم و هیچکس نیومد و من هم کلی برای خودم شیطونی کردم . مامانم اولش هی به من می گفت : کورش جان کورش کبیر هیچ وقت مامانش رو انقدر اذیت نمی کرد تو هم نباید منو اذیت کنی . آخرش هم هی اخم می کرد و دندوناش رو به هم فشار می داد و یه مدلی می گفت کورش . البته من نمی دونم چرا .

و این جوری شد که مامانم تصمیم گرفت بریم بالا توی بوف شاید خاله ای نی نی ای چیزی اومده باشه و ما رفتیم بالا وقتی رسیدیم بالا مامانم هر چی نگاه کرد هیچ خاله و نی نی ای رو پیدا نکرد . و داشتیم کم کم تصمیم می گرفتی که دوباره بیایم پایین (از بس اون بالا گرم بود) که یه خاله و یه نی نی از پله ها اومدن بالا . میدونین کی بودن کوشا نی نی و مامان سونا (مامانم اسم "سونا" رو یادش میومد اما فکر می کرد اشتباه می کنه) و اینجا بود که من و مامان مهسا کلی خوشحال شدیم و مامان و خاله مشغول صحبت کردن شدن . فکر کنم پشت سر من و کوشا جونم صحبت می کردن  

بعد هم ایلیا جونم و خاله هدیه اومدن . ایلیا خیلی بامزه و شیطون بلا بود و تا مامانش گذاشتش زمین مثل کش دررفتنیشخند . و باز هم مامانها مشغول غیبت کردن شدنقهر . خلاصه یه کمی نشستیم تا این که لاریسا و خاله آیدا و دانیال و خاله ساناز اومدن و بعد هم کم کم امیر رضا و خاله سحر و آریان و خاله نازنین و تارا و خاله سارا اومدن و ما نی نی ها رو گذاشتن تو زمین بازی و کلی به ما خوش گذشت . من هم یه خورده شیطونی کردم و دوست جونام رو هل دادام و مامانم بهم گفت : کوررررررررررش و من هم با آخ چییییییییییی شد معروفم جوابش رو دادم .وسط های بازی هم دست لاریسا فینگیل رفت زیر پای تارا جون و لاریسا کلی گریه کرد . بیچاره نی نی دستش اوف شده بود . بعد از این که ما کلی بازی کردیم مامانامون برامون گذا خریدن و ما خوردیم و بعد هم حدود ساعت 7 بود که کم کم راه افتادیم . من و مامان رفتیم که دربست بگیریم ولی به هر راننده ای که مامانم می گفت تهرانپارس می گفتن نه نمی ریم و زحمت ما افتاد گردن خاله آیدا . و ما و دانیال و خاله ساناز با ماشی (ماشین) خاله آیدا اومدیم ونک . خاله آیدا جونم دستت درد نکنه .

بعد هم ما و خاله ساناز و دانیال میدون ونک پیاده شدیم و رفتیم که ما دربست بگیریم و خاله ساناز هم مارو همراهی کرد . بنده ی خدا دانیال هم بغلش بود و کلی خسته شده بود . خاله ساناز میسی منون (مرسی ممنون) . و بعد هم ما ماشی گرفتیم و اومدیم خونه من هم توی راه خوابیدم و وقتی مامانم در خونه از ماشین پیاده شد بیدار شدم و رفتم که دمار از روزگار بابایی دربیارم

این بود انشای من درباره ی قرار وبلاگی


و اما عکس های قرار وبلاگی (مامانم به علت کیفیت بالای عکس ها شرمنده اس)

 



موضوع مطلب : از زبان کورش / عکس های کورش / خاطرات کورش / عکس ها
۱۳۸٧/۸/۱۳ :: ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مهسا

سلام سلام

اول از همه این که نی نی فینگیل خاله مژگان به دنیا اومد . خاله مژگان جونم مبارکه . اسم نی نی رو هم گذاشتن عسل . خاله جون عسل رو از طرف من بماچ .

 

دیروز با مامان و بابا رفتیم سپه سالار . کلی کیف کردم یه جای به این بزرگی و منم بدو بدو . از این ور به اون ور می دوییدم و جیغ می زدم و بازی می کردم و می خندیدم . خیلی خوب بود . مامانم می گفت باید کورش رو هفته ای به بار بیاریم سپه سالار بازی کنه .

تازه به مامانم گفتم تشنه امه و آبه (آب) می خوام و بابایی برام یه شیشه آب معدنی خرید منم نصفش رو خوردم و بعد هم با شیشه اش کلی فوتبال بازی کردم .

راستی پریروز رفتیم پاساژ سپید برگشتنی از جلوی آپ سک (آیس پک) رد شدیم (مامان و بابا گفتن این بار آپ سک نخوریم و به جاش بلال لیوانی بخوریم آخه هوا سرد بود) و من به محض رد شدن از در آپ سک شروع به داد و فریاد و مامان مامان گفتن کردم و مامانم ازم پرسید چی شده ؟ منم گفتم : بیییم (بریم) مامانم پرسید : کدوم وری ؟ و منم سمت آپ سک رو نشون دادم و رفتیم جلوی در آپ سک . بعد مامانم گت : خب حالا چی کار کنیم ؟

من هم جواب دادم : آپ سک و این طوری بود که مامان و بابا رو مجبور کردم که به جای بلال لیوانی باز هم آپ سک بخریم . بار اولی بود که از مامان و بابام خواستم که منو یه جای خاص ببرن .

 

راستی یکی از خاله ها پرسیده بود من همه ی این حرفها رو می زنم ؟ خاله جونم من همه ی این کلمه هایی که با ترجمه اینجا می نویسم همین طوری می گم . و تازه چیزهای دیگه ای هم می گم .

 

پاورقی : مامانم وبلاگش رو آپ کرده ها .

 



موضوع مطلب : از زبان کورش / نوشته ها / خاطرات کورش
۱۳۸٧/۸/۱۱ :: ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مهسا

۵شنبه شب با مامان و بابا و آیزه (خاله فائزه) و بآجوجو (بابابزرگ) و مآجوجو (مامانبزرگ) و یکی از دوستان بآجوجو و آنومش (خانومش) رفتیم جمکران . 9 شب راه افتادیم و فرداش 10 صبح رسیدیم خونه ی مآجوجو .

من و مامانم و بابام و آیزه دفعه ی اول بود که می رفتیم و مامان و بابا و آیزه اصلا از اونجا خوششون نیومد . اما من کلی کیف کردم . خب تا حالا این همه آدم یک جا ندیده بودم که همشون هم باخ (خواب) باشن .Nap Turkey

مآجوجو می گفت اونجا زیارتگاهه ولی من فکر کنم اشتباه می کرد و اونجا یه خوابگاه عمومی بود . اما من کلی برای خودم الله کردم (نماز خوندم) . Prayer

تازه فقط 1 ساعت رفتنی لالا کردم و فردا صبحش هم 4 ساعت و شب اصلا نخوابیدم . انقدر کیف کردم که نگو . تازه مامانم هم رفت تو میل باکس امام زمان براش نامه انداخت . من نمی دونستم امام زمان اونجا میل باکس داره . Shock 3

صبح هم که اومدیم خونه تند تند رفتیم خونه ی خودمون و لباس مهمونی هامون رو پوشیدیم و رفتیم خونه ی خاله زری بابام (آخه دعوتمون کرده بودند چون ضحی (zoha) دختر خاله پیمانه ی بابام از انگلیش اومده بود و ما هم تا حالا ندیده بودیمش) من اونجا هم کلی شیطونی کردم و تازه ضحی به من یه هاپوی خوشگل و یه بلوز و شلوار کادو داد و من بهش گفتم میسی .Present

بعد از ظهر تو راه برگشت به خونه تو ماشین یه هو خوابم برد و هی چرت می زدم . آخه خیلی خسته شده بودم .

اینم عکس های جمکران و فیلم خوابیدنم



موضوع مطلب : از زبان کورش / عکس های کورش / خاطرات کورش / فیلم های کورش
۱۳۸٧/۸/٦ :: ۳:۳٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

سلام سلام

من اومدم . حالم خوبه خوبه خدارو شکر . اما احتمالا یه عمل دیگه هم در پیش دارم . ولش کن اصلا .

امروز اومدم کلی از خودم بگم براتون . راستش مامانم می گه تازگی ها یه حرف زشت یاد گرفتم که هی هم می گم ، خب خوشم میاد ازش . می دونین چی می گم ؟ اصلا چیز خاصی نیست ها فقط هر چی دستم میاد می ندازم و می گم : گچو (gocho) بعضی وقتهام یه لگد به دیگران می زنم و می گم : گچو (می دونین یعنی چی ؟ یعنی گم شو)

مامانم هم هی دم (da) می کنه (دعوا) . تازه 2 تا کار بد دیگه هم می کنم . اونم این که هی گاژ (گاز) می گیرم و وقتی هم خیلی عصبانی می شم با ناخونهام وشگون می گیرم و پوست طرف رو می کنم .و باز هم مامانم هی برام توضیح می ده هی دم می کنه .

براتون بگم از دیشب که ساعت 10 و نیم شب رفتیم خونه ی مآجوجو (maajoojoo) (مامانبزرگ) و کلی امکانات شیطونی اونجا بود به طوری که بعد از حدود 20 دقیقه همه رو عاصی کرده بودم . یه کار جدید هم کردم که مامانم و مآجوجو رو کلی حیرت زده و ناامید کردم .

مامان و مآجوجو جهت جلوگیری از ورود بنده به آپشزاوهه (apshazooe) (آشپزخونه) یک عدد پشتی جلوی در اون می ذارن و دیشب من طی یک عملیات محیرالعقول با هزار زحمت و تحمل خطر دونیم شدن از وسط این مانع بزرگ رو پشت سر گذاشتم و وارد آپشزاوهه شدم . بیچاره مامان و مآجوجو مونده بودن که حالا باید چه کار کنن ؟؟؟

جدیدا اگه یکی حتی صدای نفسش یه کم بلند بشه سریعا می گم : آخ خ خ چییییییییییی شد ؟ (لطفا چی رو حدود 1 دقیقه بکشید)

راستی مامانم اینها تازگی متوجه شدن که من یه رگ آذری دارم و با لهجه ی ترکی صحبت می کنم گویا . مثلا : گذا (غذا) ، دهتر (دکتر) ، گام گام (قام قام همون ماشین) و ...

 

برخی از مکالمات من و بقیه :

مامان : کورش تو جوجه ای یا کورش ؟

من : جوجه !!!!!

......

بابا : عشق بابا کیه ؟

من : مامان !!!!

......

مامان : پسر خوشگل من کیه ؟

من : من (حدود 2 دقیقه با صدای بلند بکشید)

 

  اینم فیلم نانای کردن و (آخ چییییییییی شد) من

 

اینم عکس های داغ داغ (حدود نیم ساعت پیش)

 

اینم چند تا دیگه از عکس های بیمارستان



پاورقی 1 : از خاله آرزوی مامان آرش منون (manoon) (ممنون) و میسی (misi) (مرسی) که به مامانم یاد دادن که چه جوری فیلمم رو بذاره اینجا .

پاورقی 2 : خاله ساناز جون مامانم کلی بهت حسودی کرده و می خواد بره فتوشاپ رو اساسی یاد بگیره تا مثل شما هنرمند بشه و عکس های منو خوشگل کنه .

پاورقی 3 : خاله ساناز جون مگه قرار نبود به نفر اول جایزه بدین با عکسش براش کارت پستال درست کنی ؟ ما منتظریم ها .

پاورقی 4 : خاله توتی برای فردا قرار وبلاگی گذاشتن ولی متاسفانه چون دوره و ما دیر فهمیدیم نمی تونیم بریم .


موضوع مطلب : از زبان کورش / عکس های کورش / خاطرات کورش / فیلم های کورش
۱۳۸٧/۸/۱ :: ٤:٢٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

چهارشنبه ی 2 هفته پیش دوست مامانم (خاله سمیه) یه نی نی به دنیا آورد . اسمش رو هم گذاشتن عسل . من و مامان و بابا هفته ی پیش رفتیم خونشون . نی نی انقدر کوچولو بود که نگو . من کلی ذوق کرده بودم و کلی نی نی رو تماشا کردم و اسباب بازی هاش رو نگاه کردم . تازه چون نی نی کوچولو بود کلی احساس کردم بزرگ شدم . اصلا هم حسودی نکردم که مامانم نی نی رو بغل کرده بود . نی نی همش لالا کرده بود . فکر کنم کلی قبلش کار کرده بود و خسته شده بود . تازه من برای نی نی یه سالار تاب خریدم و برای خودم هم یه ماش (ماشین) .

عسل تو بغل مامانم لالا کرده بود . منم به مامانم تخت نی نی رو نشون دادم و گفتم : باخ (نی نی لالا کرده بزارش تو تختش بخوابه) . فقط وقتی بابام اومد نی نی رو ببینه اعتماد به نفسم زیادی زیاد شد و با انگشت چشم عسل رو هدف گرفتم که نمی دونم چرا مامانم یهو عین آدمهای برق گرفته دست منو گرفت . تازه بعدش هم من دست نی نی رو بوس کردم آخه مامانم گفت پوست صورت نی نی ظریفه و نباید بوسش کنیم یه وقت مریض می شه .

اینم عکس های نی نی عسل خاله سمیه :

 



موضوع مطلب : از زبان کورش / خاطرات کورش / عکس ها
۱۳۸٧/٧/٢٧ :: ٩:٠٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مهسا

سلام دوست جونام من اومدم .Bouquet

حالم بهتره ولی دلم یه ذره درد می کنه ، آخه مامانم هر چی بهم می گه بخواب و استراحت کنSick In Bed تا زود خوب بشی به حرفش گوش نمیدم . خب آخه حوصله ام سر میره . تازه یه وقتا حرکات ژانگولر هم انجام میدم .Karate که مامانم یهو جیغ میزنه : کورش نکن مامان بخیه هات پاره می شه ها . حالا این بخیه چی هست من نمی دونم و به خاطر همینم به تلاش خودم ادامه میدم .

راستی تا یادم نرفته بگم مامانم جریان بیمارستان و عمل کردن من و ... رو تو وبلاگش نوشته و به خاطر پرهیز از تکرار و این که مامانم یه خورده تنبله دیگه اینجا نمی نویسه . اگه دوست داشتید بخونید برید به اینجا .Kisses

 

اینم عکس های بیمارستان



موضوع مطلب : عکس های کورش / از زبان کورش / خاطرات کورش
۱۳۸٧/٧/٢٠ :: ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

سلام من اومدم که از کارام براتون بگم . آخه هیچ وقت وبلاگم یکنواخت و تکراری نبوده و نباید باشه . هر کی هم به من فینگیلی حسودی می کنه خب بکنه اصلا دیگه برام مهم نیست (انتظار زیادیه از اونها)

بگذریم .

تازگی ها یاد گرفتم وقتی ازم می پرسن کورش کو ؟ انگشت اشاره ام رو می ذارم رو سینه ام و می گم : دودش (doodosh)

مامانم و بابام که ازم می پرسن :عشق من کیه ؟ نفس من کیه ؟ و ... می گم : من . حالا اگه وسطش هر چیز دیگه ای هم ازم بپرسید بازم می گم : من . ا ا ا حرف بد بهم نزنیدها خب من متوجه نمی شم فکر می کنم همش خوبه باید بگم من .

چند روز پیش مامانم بابا محسن رو بغل کرده بود و دستش از زیر دست بابا اومده بود بیرون بعد من رفتم با بابام بازی کنم که یهو دیدم بابام سه تا دست داره ، باید قیافه ام رو می دید هی به دست های بابام نگاه کردم و هی تعجب کردم و باز یه نگاه به مامانم و یه نگاه به بابام آخرشم نفهمیدم چی شد و در رفتم .

یه چیز دیگه هم که یاد گرفتم اینه که وقتی با مامانم و بابام می رم بیرون هی می گم : ببل (babal) یعنی بغلم کنید و وقتی که دیگه مامان و بابا خسته می شن و می گن نه باید راه بیای منم دستم می گیرم به پام و می گم : پام درد ببل !!! یعنی پام درد می کنه بغلم کنید . خیلی زرنگم اینجوری مامان و بابا دلشون می سوزه و در حالی دارن از خنده غش می کنن منو بغلم می کنن .

چند روز پیش داشتم با گلم (یه گل بزرگ دارم که عکسشو براتون می ذارم) که عصای دستم عروسک روی تلویزیون رو مینداختم زمین که مامانم اومد و گفت : کورش به این دیگه نباید دست بزنی . یعنی چی ؟ و بعد هم گلم رو ازم گرفت و شروع کرد به صاف کردن عروسکه من هم که اومده بودم پشت مامانم دستم رو زدم به کمرم و با اخم به مامانم گفتم : لالاله الله . یعنی : لا اله الا الله . مامانم که از تعجب داشت شاخ در می آورد و دیگه نتونست منو دعوا کنه چون نمی تونست جلوی خنده اش رو بگیره .

تفنگ بازی رو خیلی دوست دارم . هرچی دستم بیاد نشونه می رم طرف دیگران و می گم : دوف . و طرف هم حتما باید بمیری وگرنه انقدر دوفش می کنم که خودش از زنده بودنش پشیمون بشه . توی خیابون هم همه رو دوف می کنم . وقتی هم کسی بهم دوف کنه قلبم رو می گیرم و درحالی که خودمو نقش زمین می کنم می گم : بوآآآآآآ . یعنی مردم . هربار هم که بهم دوباره دوف کنن یه تکون می خورم و آخ می گم . کلی برای خودم فیلمم .

توی ماه رمضون هم که یاد گرفته بودم مامانم و بابام هر کانالی می زدن می گفتم : داآشی . یعنی بزنید می خوام داداشی ببینم .

عاشق تاب بازی ام و بهش می گم : آب بازی . اما مامانم می گه به من خیلی افتخار می کنه . آخه کلی صف و نوبت حالیمه و همیشه تا مامانم میگه کافیه و نوبت بقیه اس می گم : کافی . و پیاده می شم .

هر چیزی که بهم بدن سریع می گم : دوتا . آخه دوست دارم از همه چی دو تا داشته باشم . یکی برای این دستم یکی هم برای اون یکی دستم .

کلی هم با ادبم هر کسی هر چیزی بهم بده یا برام کاری انجام بده زودی بهش می گم : میسی (misi) یعنی : مرسی . و اگر هم کار اشتباهی بکنم و بهم بگن که کار بدی کردم سرم رو می ندازم پایین و می گم : مذات میذا (mazeat miza) یعنی : معذرت می خوام .

آهان اینو بگم روز یک شنبه یه کاری کردم که مامانم از یک طرف حسابی از دستم ناراحت شده بود و از طرف دیگه یه ذره خوشحال بود . یک شنبه بعد از ظهر رفتیم پارک و من سوار سرسره شدم و داشتم با چرخ دنده های اسباب بازی بالای سرسره بازی می کردم که یه دفه یه پسر 4-5 ساله ای اومد و منو هل داد و اونها رو از دستم کشید بیرون . من اولش ناراحت شدم ولی بعد که دیدم اون داره بازی می کنه ذوق کردم و خندیدم و شروع کردم براش دست زدن که اون دوباره هلم داد و سرم داد زد که : برای چی برا من دست می زنی ؟ به توچه مگه فضولی که برای من دست می زنی ؟   و من هم که کلی عصبانی شده بودم اخم کردم و ناغافل محکم خوابوندم تو گوش پسره . پسره هم که کلی از قیافه ی من ترسیده بود در رفت و هیچی بهم نگفت . اما مامانم ازم ناراحت شد و بهم گفت که کار بدی کردم و نباید کسی رو بزنم . اما یواشکی هم به بابام گفت : باز خوبه می تونه از حقش دفاع کنه ، ولی باید یاد بگیره دستش رو رو کسی بلند نکنه .

اینم از شاهکارای این اواخر بنده .

 



موضوع مطلب : از زبان کورش / عکس های کورش / خاطرات کورش
۱۳۸٧/٧/۸ :: ٩:٥٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

سلام سلام

شنبه خاله آیدا جونم (مامان لاریسا) منو و مامانمو دعوت کرده بود به یه قرار وبلاگی توی سرزمین عجایب .

منم با مامانم و بابام و خاله ام رفتیم اونجا . کلی کیف کردم و دوست های جدید پیدا کردم : لاریسا و خاله آیدا ، دانیال و خاله ساناز ، نورا و خاله منصوره و  پرند و دیبا

 اولش رفتیم استخر توپ . خانوم مسئول اونجا نمی ذاشت لاریسا بیاد تو می گفت خیلی نی نیه ولی بالاخره با اصرار مامانهای موجود قبول کرد و لاریسا رفت تو . اون وقت نبودید ببینید که لاریسا چه خنده ای می کرد و بهتر از همه ی ما بازی می کرد .

راستی من یه بار که رفتم سرسره بازی پام زیرم گیرکرد و با کله خوردم زمین ولی کلی مرد بودم و به روی خودم نیاوردم .

بعد هم که افطار شد و رفتیم با خاله ها و نی نی ها به به خوردیم . بعدش همه رفتن ولی من و مامانم اینها موندیم و من تا ساعت 10 شب کلی بازی کردم . تازه رتم پیش یه خانومی که اونم برام صورتم رو نقاشی کرد و کلی خوشگل شدم بعد هم رفتم ازم عکس گرفتن انداختن توی بشقاب . جاتون خالی بود ببینید مامانم چه اداهایی در می آورد که من به دوربین نگاه کنم .

خلاصه که خیلی خوش گذشت و منم حسابی خسته شدم . شب هم رفتیم خونه ی مامانبزرگ که من بهش می گم "ماآجوجو" و من توی راه خوابم برد .

اینم عکس های قرار وبلاگی .



موضوع مطلب : از زبان کورش / عکس های کورش / خاطرات کورش / عکس ها
۱۳۸٧/٦/٢٧ :: ٤:۳٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

سلام

امروز اصلا حالم خوب نیست . از دیشب آب دماغم آویزون شده و هی عطسه می کنم . مامانم هم راه می ره می گه : الهی بمیرم بچه ام مریض شده ، محسن تو سرماش دادی ها .نیشخند آخه بابام کلی گرماییه و همش مامانم کولر رو خاموش می کنه بابام بدو بدو می ره روشنش می کنه در نتیجه هوای خونه همش سرده و من بیچاره ام زورم به هیچ کدومشون نمی رسه و آخر این می شه که من سرما می خورم . دماغمم که می گیره کلی اعصابم خورد می شه و همه چیز رو به هم می ریزم .

راستی چند روزیه که یاد گرفتم بگم مامانبزرگ ، البته به زبون خودم یعنی اگه دقیق بخواین می گم : " مااجُجُ " و امروز هم که مریض هستم همش راه می رم و مامانبزرگم رو صدا می کنم .

تازه نهار هم نخوردم . صبحانه هم یه دونه رنگارنگ خوردم همین . الانم با اجازه ی همه خوابم . خواب



موضوع مطلب : نوشته ها / خاطرات کورش / از زبان کورش
۱۳۸٧/٦/٢٢ :: ۳:۳٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

می خوام امروز از عکس های تولد پارسالم بذازم (که تو تولد تب ۴٢ درجه داشتم و مامانم اینها نتونستن زیاد عکس بگیرن) و عکس های امسال مرداد که رفتیم شمال . من بار اولم بود دریا رو می دیدم و کلی هم کیف کردم .

 

 

 



موضوع مطلب : عکس های کورش / خاطرات کورش / از زبان کورش
۱۳۸٧/٢/٢٤ :: ٦:٥٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهسا

سلام
من خوبم . شما خوبین ؟ مامانها چی اونام خوبن ؟ مامان من که اصلا خوب نیست . نمی دونم چرا هی می گه که صبح تا حالا من کشتمش . آخه من که اصلا بلد نیستم کسی رو بکشم . من فقط بلدم از در و دیوار و مبل بالا برم و پایین بیام و هی از لابلای مبل ها و جاهای تنگ رد بشم . (این وسطا هم هی سرم می خوره به این ور اون ور دستم داغون می شه بدنم له می شه) اما مامانم هی می گه کورش مامانی نرو بالا این رو دست نزن اونو پرت نکن اون لا نرو می افتی زمین ها سرت می ترکه ها ناقص می شی اون وقت من چه خاکی به سرم کنم (نمی دونم چرا مامانم می خواد خاک تو سرش کنه ولی من که دست به خاک می زنم میگه کثیفه و زود دستهام رو می شوره . تازه یه موقع هایی هم به بابام میگه محسن تو رو خدا اینو یا چند روز با خودت ببر سر کار یا اسمش روبنویس مهد کودک که من یه کم نفس بکشم . راستی شماها می دونین این مهد کودک چیه ؟ من فکر کنم یه چیزیه مثل دفتر و کتابای خاله ام . آخه خاله ام توی اونا یه چیزایی که من نمی فهمم چیه می کشه . شاید حالا مامانم می خواد اون تو نفس بکشه . حالا باید کشف کنم این نفس چه شکلیه ؟؟
راستی بهتون نگفتم . 2 هفته پیش مامانم به مامانبزرگم گفت برای کورش یه توالت بخر . بعد چند روز پیشا که مامانبزرگ اومده بود خونمون با خودش یه صنلی کوچولوی سفید اورده بود که وسطش سوراخ بود و توی سوراخه یه چیزی مثل کاسه ... نه مثل قابلمه بود آخه درم داشت . من کلی با اون صندلیه و قابلمه اش بازی کردم . صندلی رو گذاشتم سرم و کله ام رو از تو اون سوراخه در میاوردم . بعد هم قابلمه اش رو بردم گذاشتم سر خاله ام . مامانم اینا کلی بهم خندیدن . اما دیروز مامانم اون صندلی رو که خودش بهش میگه توالت گذاشت تو اون اتاق کوچیکه که همیشه منو توش می شوره و هر وقت میره اونجا و منم گریه می کنم بهم میگه زور میرم جیش می کنم میام . راستی مامانم به این اتاقه هم میگه توالت . (نمیدونم این توالت چه ربطی به اون توالت داره) بعد من رو برد اون تو و دمپایی های بوق بوقی رو که همیشه تو همون توالت بزرگه اس پام کرد و پنپرزم رو دآورد و نشوندم رو توالت کوچیکه (همون صندلی سفیده رو میگم) بعد هی بهم گفت مامانب جیش کن . من که نمی دونم یعنی چی اما کلی بهش خندیدم و منم گفتم : "چیش" بعد مامانم با آب به پاهام و شومبولم ریخت . نمی دونین چقدر کیف داد آخه توی اون قابلمه ی توالتم کلی آب جم شد و بعد تا مامانم روش رو کرد اون ور که شیر آب رو ببنده من دو تا دستم رو کردم اون تو و حسابی آب پاشی کردم . ولی مامانم یه دفعه یه جیغی زد و گفت : اه اه اه دست نزن کثیفه حالا خوب شد که جیش نکردی . اولش می گفت جیش کن آخرش می گفت خوب شد نکردی ! به هر حال آب بازی اون تو خیلی مزه داد و من کلی خندیدم . شما هم اگه مامانتون بردتون توالت حتما از این کارا بکنین .



موضوع مطلب : از زبان کورش / خاطرات کورش
درباره وبلاگ
مهسا

من مهسا هستم . متولد 63 و همسرم هم محسن متولد 57. مامان و بابای یه فندق ناز به اسم کورش که متولد 4 بهمن 85 هستش . اگه خدا بخواد دوست داریم یه خواهر کوچولو هم برای کورش بیاریم ...

RSS Feed