سفر به جمکران

۵شنبه شب با مامان و بابا و آیزه (خاله فائزه) و بآجوجو (بابابزرگ) و مآجوجو (مامانبزرگ) و یکی از دوستان بآجوجو و آنومش (خانومش) رفتیم جمکران . 9 شب راه افتادیم و فرداش 10 صبح رسیدیم خونه ی مآجوجو .

من و مامانم و بابام و آیزه دفعه ی اول بود که می رفتیم و مامان و بابا و آیزه اصلا از اونجا خوششون نیومد . اما من کلی کیف کردم . خب تا حالا این همه آدم یک جا ندیده بودم که همشون هم باخ (خواب) باشن .Nap Turkey

مآجوجو می گفت اونجا زیارتگاهه ولی من فکر کنم اشتباه می کرد و اونجا یه خوابگاه عمومی بود . اما من کلی برای خودم الله کردم (نماز خوندم) . Prayer

تازه فقط 1 ساعت رفتنی لالا کردم و فردا صبحش هم 4 ساعت و شب اصلا نخوابیدم . انقدر کیف کردم که نگو . تازه مامانم هم رفت تو میل باکس امام زمان براش نامه انداخت . من نمی دونستم امام زمان اونجا میل باکس داره . Shock 3

صبح هم که اومدیم خونه تند تند رفتیم خونه ی خودمون و لباس مهمونی هامون رو پوشیدیم و رفتیم خونه ی خاله زری بابام (آخه دعوتمون کرده بودند چون ضحی (zoha) دختر خاله پیمانه ی بابام از انگلیش اومده بود و ما هم تا حالا ندیده بودیمش) من اونجا هم کلی شیطونی کردم و تازه ضحی به من یه هاپوی خوشگل و یه بلوز و شلوار کادو داد و من بهش گفتم میسی .Present

بعد از ظهر تو راه برگشت به خونه تو ماشین یه هو خوابم برد و هی چرت می زدم . آخه خیلی خسته شده بودم .

اینم عکس های جمکران و فیلم خوابیدنم

/ 0 نظر / 9 بازدید